تبليغاتX
محبوب من
محبوب من

شعر وخاطرات

,بی نگاه عاشقانه ام

 گرچه می بینم تورا

بی نگاه عاشقانه ام

گرچه کنارتوام وباتو هرروز به انتظارنگاهی از تو 

می بینمت سردو خاموش

اما : اینجا در سینه ای من هنوز یادگاری تو هست با آرامش همیشگی ات

تورا دوست دارم تا نفس هست

اینجا من بی تو مانده ام به انتظار ت

به انتظاره روزی که برگردی

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:58 توسط مجید| |

دیگر نگو از بی وفایی وتنهایی

که چشمانم برای توست

که من در پشت پنجره ای عشق تو ایستاده ام

دیگر نگو از تنهایی با من باش

که اینک با توام و کنار چشمان توام

فراموشم  نکن فراموش کن خط بی وفایی ام را

فراموشم نکن وبامن بمان

تا آخرن نوشته هایی عاشقی ام

تا اخرین کلام عشق

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:41 توسط مجید| |

به کدامین کلام تو ایمان بیاورم

که هر بار مرا می شکنی

باورم نیست که مرا می خوانیم به عاشقی

ودر پس پرده ای اندیشه ات مرا عروسکی می بینی

من به کدامین نگاه توام

تومرا تسکین به نگاه ظاهره خویش می دهی و

در حقیقت نگاهت به مرگ می خوانیم

به کدامین نگاه تو باشم

نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 8:29 توسط مجید| |

فصل شکستن من

فصل مردن و برگ ریزان عاشقی من است

می آید نسیم پاییزی باسفیرمرگ

که فصل خاموشی روزهایی آخره عاشقی است

اینک :زردی رخسار مرا می بینی با چشمان پراز شبنم اشک صبحگاهی

با تنی تنها و خاموش در زیره چنگال های پاییزیی عشق

تو مرا میشناسی

روزگاری حنجره ام نوایی تو بود

باسروده های عاشقانه

واکنون می بینی مرا خاموش وبی صدا

در مقبره ای تنهایی

رهاشده وخاموش.

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 9:41 توسط مجید| |

سرنوشت من این بود با تو

عمری رابا قلم عاشقی توبودم وبا رویایی تو زمزمه آرزوهایم را می نوشتم

وبرای تو می نوشتم اندیشه ای زندگی را

اینک توبا آب سرد عاشقی 

 آتش نغمه سرایی مرا به یاس وناامیدی خود خاموش ساختی

کاش نمی سوزاندیم

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 9:29 توسط مجید| |

باز کن چشمان پراشک مرا باز کن

حسرت یار دیگر را دارم در دل

دیر زمانی در نیمه راه عشقم

دیر زمانی است با دلی سوخته در راهم

وتو می دانی آوارگیم را

توی که با نگاه مهربانت مرا می خوانی

واشکهایم را با دستان مهربانت پاک می کنی

واکنون مرا آرام آرام به آغوشت گرمت می خوانی

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 8:7 توسط مجید| |

نگاهم میکنی باچشمان پراز محبت وعشق

وبرایم آوازه ای گرمی دل را برسینه ام می سرایی

وقتی آغوش گرم تورا به سینه می چسبانم

به چشمان پرمحبت تو می نگرم

زیره چتر عاشقی ام برایت به سینه ای سوخته ات

این جمله را همواره می نویسم

دوستت دارم دوستت دارم نگاره زندگی ام

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 7:59 توسط مجید| |

با دلی پاک آمدی

با چشمانی پراز اشک محبت

آمدی تا پنجره ای پاک عاشقی را

به روی چشمانم باز کنی

تا گوهر پاک عاشقی را بابوسه ای لبریز از  عشق

به سینه ای خاموشم  زمزمه کنی

واینک :«چشمان منتظره مرا خواهی دید

ولحظه هایی که بی تو برای من نبود زندگیست

دوستت دارم همیشه

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 5:12 توسط مجید| |

گرمایی دستانت از آتش درونت می گفت

ونگاهت از مستی چشمانت

بااولین بوسه ای تو  دیوانه شدم

وگرمای آغوشت مرا دیوانتر

هنوز در تب وتاب توام وگرمایی آغوشت

ونگاهی که رده نگاه مرا دنبال می کند

بیا که بی صبرانه تورا می خوانم

تاانتهایی سکوت تا انتهایی شب

دوست دارم دوست دارم همیشه

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 4:26 توسط مجید| |

برای من نیم نگاه گرم تو کافیست

برای من تنهایک تصویر از چشمانت کافیست

تو ستاره ای زندگی منی

با تو آرامش را برزندگی می نوسم

شاید رویایی توراباز ببینم

در یک شب مهتابی ای ستاره ای من

زندگی من

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:39 توسط مجید| |

وقتی دونه های اشک چشمانت را

به گونه هایت هدیه می دادی

زمزمه ای همنوایی نگاه معصومت مرا می خواند

گویی بر سینه ای سنگ دلی من

نجوایی بی سامانی خود رابی من ندا می دادی

ومن صدایی زجهایی دل سوخته ای تورا می شنیدم

تو با گرمی چشمانت رسم عاشقی را

نشانم دادی ومن با دل بی فروغم

هنوز بیگانه

کاش پیش ازاین مرا

با نجواهایی عاشقانه ات می خواندی

وچشمانت را بیش ازاین رنج دوری نمی دادی

اینک: به آغوشم بیا

ومرا با گرمی نگاهت بسوزان

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 9:32 توسط مجید| |

 

 ارزش عشق تورو داشتن

همون دوماه بودش که جمعش کنی

اینو من وقتی فهمیدم که

تموم عمرمو به پاد ریختم

اونم نه به خاطره جسمت

 بلکه من فکر می کردم

ارزشایی دیگه ای توی وجود توهست

که منو خاطرخواه کرده بود

افسوس که تموم  عمرمو به پایی تو ریختم

برام دوری تو و از دست دادند

 غیرقابل تحمله

 

 منو مجبور کردی قلبمو تکه وپاره کنم 

تابتونم تورو برا همیشه فراموش کنم

افسوس می خورم برا دل بی گناهم

که دل به تو داد وحالا

تاوان دوری تورو هم داره بده

 یه روزی می فهمی براد صداقت داشتم

واینو تونفهمیدی

کاش جدایی تو برام آسون بود

ونفس کشیدنم راهت بود

هر شب وهر روز  میشنم و دل خونمو

آرومش می کنم

 

وبرا تو دعا می کنم

حالا دیگه چیزی ندارم برا ازدست دادن

                 نفرین بر دل سنگ تو

 

وقتی خاطره وقتی خاطره های تو نشسته تو خیالم! ...

بی تو من اسیر دست آرزو های محالم!

یاد من نبودی اما.من به یاد تو شکستم!...

 غیر تو که دوری از من.دل به هیچ کسی نبستم!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 10:8 توسط مجید| |

برای آخرین بار بهش التماس کردم

بهش گفتم چقدر بدون عشقش تنهام

گفتم هنوز که هنوزه به انتظارش  ایستادم

تا برگرده

اماآخرین کلامش مرگ قلب من بود

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 11:26 توسط مجید| |

کاش احساس مرا

ازگرمی دستانم به قلب بی خبرت می بردی

کاش صدای قلب شکسته ای مرا  می خواندی

وبه زمزمه ها دل عاشقم گوش می داد

آرزومه بیش از این عمر نکنم بی تو

واگر روزی به دیدارم آمدی خواهی  فهمید که

هنوز زمزمه ای قلبم تو بودی

برای داشتنت خودمو رسوایی همه کردم

برات اشک ریختم

بهت التماس کردم نرو

اما رفتی و تنهام گذاشتی ومن

دیگه برام مهم نیست سرنوشتم چی می شه

من دارم گریه می کنمو و برات می نویسم

می نویسم تورو خیلی دوست داشتم و دارم

اما بدون خیلی بی وفایی کردی

با این حال هرجا که هستی از خدا می خوام

مواظبت باشه وبرات دعا می کنم سالم باشی

دوست دارم همیشه عزیزم

الهی همیشه سالم باشی

خدا نگه دارت عزیزم

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 11:54 توسط مجید| |

وقی تورو خاکت می کنند

هر روز به دیدنت میام

وقتی همه تنهات می زارندو می رند

این من هستم که رو قبرت می افتم و ناله سر می دم

وقتی برا همه فراموش شده میشی

من با دسته گلای قرمزو صورتی به دیدنت میام

وتورو یادت می کنم

وبرات از تنهاییم می گم

وقتی تورو خاکت کردنت

هرروز می بینمت

اونوقت دیگه کسی نیست که

مزاحمم بشه حتی خودت

که کم منو دوست می داشتی

گلای قرمزو صورتی رو

یکی یکی رو قبرت می ریزم

برات دعا می کنم و

کنار تو می خوابم

وقبرتو رو به آغوشم می گیرم

حالا هر چه دوست داری

به من بی وفایی کن

اما یه روز میاد که بفهمی

من عاشق واقعی تو بودم

برا دوریت گاهی روزا گریه می کنم  تا دلم آروم بگیره

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 10:16 توسط مجید| |

احساس یک طرفه ای من نسبت به تو

کاری بیهوده ایست

عشق یک طرفه بی معناست

کاش این همه عشق

تنها برای خداوند بود

خدایی که بهترین دوست آدماست

واگه باهاش دوست بشی برات بهترین دوست

واگه عاشقش بشی برات بهترین کارهای رو می کنه

که برای همیشه برات بمونه

واگه رو همین دوست داشتنت وعلاقت به کسی

باهاش حرف می زدی

نیاز به این همه سرگردونیهام نبود

ومن که تموم زندگی وعمرم رو

به پایی محبوبم ریختم تا اونو بدست بیارم حسابی باختم

دیگه می خوام عاشق خدا بشم

عاشق خدایی که همه ای بازی های دنیا

تودستاش دوست دارم خدا

 

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 8:10 توسط مجید| |

همه دار و ندارمو

هرچی که داشتمو نداشتم

همه رو به پاد گذاشتمو


همه برگاموسوزوندمو

غرورمو که شیکوندمو

ترانه هاموکه خوندمو


حالا که باشعر دنیا

دیگه مثل تو ندارم    تنهاموندمو


دلم می خواد که برگردی وبگی

 بدکاری کردی که منو تنهاگذاشتی

بگی دوسم می داشتی


دلم می خوادبرگردی و بگی

بدکاری کردی که منو دیونه کردی 

بگی که برمی گردی


من روحرف تو حساب کرده بودمو

همه ای عشقارو جواب کرده بودمو

از همه قشنگیهای زندگی

تنها تورو ووووووووو

 

وروجداکرده بودمو

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 12:56 توسط مجید| |

شاید بدونی کی

زندگی دوچهره داره وادماش هم میشه دوچهره ای باشند

وقتی از نگاه خیلیا بهش نگاه می کنی

می بینی این ادم یکی از اون چهره هایه که

همه بهش بدو بیرا می گند

حالا به این سوال من جواب بده ای واقعا برای من

کی میتونه باشه به من راهنمایی کن

بیاو دستایی من بگیر و بهم جواب بده محبوبم

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 8:45 توسط مجید| |

برای تو بودم  در آسمان عشق

اما با غرورت آسمان مرا به اشک تبدیل کردی

گر چه می دانستی بی گناهی مرا

اما ناباورانه صاعقه ای مرگ را برسینه ای اسمان من کوبیدیی

وچقدر برای داشتنت باران اشک ریختم

قلب مرا که خانه ای تو بود به خاکستر تبدیل کردی

وچه بد معشوقه ای بودی

با انکه می دانی گناهی نداشتم  با بیرحمی مهر خود سوزاندیش

کاش می دانستی که تورا چقدر وتنها تورا چقدر دوست دارم

واینکه برایم چیزی نماده تا دگر بار تقدیمت کنم

به یادتو می مانم و می سوزم

وتو با لبخندهای بی مهریت بر من ریش خند کن

 

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 11:3 توسط مجید| |

بی نگاه تو ام

وقتی کنارتوام  آرامش عاشقانه ام را در صفحه ای دل بی قرارم

برای تو می نویسم

وقتی دستانت را با گرمی عشق می فشارم

به چشمانت می نویسم

تنها تورا دوست دارم

برایم بمان

تا آخرین ثانیه هایی زندگی

وقتی از نگاهت دور می شوم

بی قرارم وخاموش با سایه ای شوم تنهایی

تورا دوس دارم تا همیشه

تورا می نویسم بر خانه ای عشق

با من غریبی نکن

ودستانت را از من دور مساز

 

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 12:0 توسط مجید| |

گاه دل به اندیشه ای تو فرو می رود

گاه چشمه های آرزو ی با تو بودنم

بر گونه ها دیدارم با تو جاری می شود

از درون آه با تو بودن را زمزمه می کنم

وبا زمزمه های غریبانه ام با تو سخن می گویم

به تو می گویم مرا با مهربانی خود بخوان

وبرپیکره ای بی جانم به وقت مرگ

با مهربانیت بنویس

تو آزادی پس با آرامش به پیشم بیا

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:10 توسط مجید| |

دوباره نگاهم کن

شاید دلخونم  را

مرحمی زنی از بی نگاهی ات

دوباربرایم بگو

از ناگفته هایی ماند در دل

تا سینه ام فراخی یابد

ازتنگی دل

وبرایم بنویس

از رنج دوری

وباز مرا بخوان به زندگی

مجید

نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 8:15 توسط مجید| |

با تو رنگها بیدار می شوند٬

با تو عشق معنا می شود٬

با تو خورشید٬ هر صبح به من لبخند می زند٬

با تو ماه٬ هر شام تلالؤ نقره فامش را نثارم می کند٬

با تو دنیا برایم زیباست٬

با تو زندگی جریان می یابد٬

با تو خدا را بهتر می فهمم و او نیز مرا بیشتر دوست خواهد داشت.

و بدون تو ...

                   من نیستم

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 8:20 توسط مجید| |

نفس باد صبا

عشق از جنس طلا

دوری ودفع بلا

یاری از سوی خدا

همه تقدیم شما

دلتون همیشه بهاری

 

مطمئن باش و برو

ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست

و چه زشت

به من و سادگی ام خندیدی

به من و عشقی پاک

که پر از یاد تو بود

و خیالم می گفت تا ابد مال تو بود

تو برو ، برو تا راحتتر

تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم

 

م

 

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 7:47 توسط مجید| |

من یک خاطره یا یک داستان نیستم 

من یه بخش ازعمرو  زندگی جدا نشدنی توام

چه کسی می تونه بخشی از زندگی خودشو از

خودش جدا کنه حتی اگه سعی کنی فراموشم کنی

که نمی تونی باز من کنارت بودم باهات زندگی کردم

 
آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را مستی رويا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل شسته بود
عکس شيدايی در آن آيينه ی سيما نبود
لب همان لب بود اما بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی پروا نبود
در دل بيدار خود جز بيم رسوايی نداشت
گرچه روزی همنشين جز با من رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 13:22 توسط مجید| |

نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 11:29 توسط مجید| |

این آخرین تلاشم

واسه بدست اوردنت

باور کن این قلب ونرو

این التماس آخره

چقدر می خوای تو بشکنی

غروره این شکسته رو

********************

این دل وعاشقش نکن

اگه منو دوست نداری

راحت بگو اگه می خوای قلب منو جابزاری

دلم پراز شکایت

اما صدام در نمیاد

می ترسم از دستم بری

کاری ازم بر نمی یاد

*******************

نرو نزار که بعد از این ** دنیا به عشق شک بکنه

هر کی دلش جایی دیکست**عشق رو بخواد ترک بکنه

نفس زدم از ته دل**معصومه این قلب به خدا

نزاربشه محال واسش**باوره عشق آدما

****************

مرگ دلم پای تو

اگه ازش گذر کنی

لب تر کنی رفقیتم

کافی با ما سر کنی 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:54 توسط مجید| |

به تیر مژگان کشت مرا

هجران وفراقش آبم کرد

اگراز دست رفتم

خصی جز او ندارم

چراکه چشمان او قاتل من بود

 

با تو بودنم و گذر عمر 

 واکنون تنها یی یارمن است

حتی نوشته ها هم بی کس شده اند

همه همه چیز فراموش شد

وبه جزء تنهایی یاری نیست

واینجا پایان یه زندگی ایست

من روزهامو با اشک پر خواهم کرد

و دوست داشتنم را با گرمایی عاشقانه ات

 همیشه گرم خواهم داشت

عاشقانه دوستت دارم

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:22 توسط مجید| |

گر قسمت ما از تو جفا افتاده است

آن نیز از طالع ما  افتاده است

داری لب ودندان ودهان شیرین

تلخی زبانت از کجا افتاده است

 

..... ازت انتظاری این چنینی نداشتم

دلگیرم کردی

اگه دلت جایی گیره

من مزاحمت نیستم کاش این همه سال جدایی رو توام با دردو رنج جدایی نمی کشیدم

برام سخت رفتند

اما :به خاطره دوست داشتند

وبرای دل خوشی تو اگه باشه

می رم کنار

فقط بدون زندگی من تو بودی

 

توی حرفات یه اما می درخش

نگفتی امات واسه ای چی

توی که اگه من دیر بهت جواب می دادم

خودتو خلاص می کردی وتا دم مرگ منو می ترسوندی

بی وفایی رو از مردا بیشتر از دهن شما می شنیدیم

اما:بی وفایی خانما ؟؟؟؟؟//

آخرین حرفتو بزن

دلم می خواست دوستایی وبلاگ نویسم  خودشون بیاندو قضاوت کنند

ببینند آرشیوه منو

که چقدر من از دوری تو نوشتم

گاهی منو از بس احساساتی می نوشتم بهم می گفت تو یه خانمی نه یک مرد

برای همه سوال برانگیز بودش

وحالا اونی که از جونم براش از باران احساسات داشتم

دیگه داره فراموشم می کنه 

شاید از زیادی حرفام خسته ای

از این زیادی احساسم

از دوست داشتن بیش از حدم

توی همواره بهم می نوشتی

تو جونمی عمرمی دنیایم تویی

و خیلی حرفایی دیگه حالا چی شد داری فراموشم می کنی

عیبی نداره تو برو هر جا که دوست داری برو

اما اینو بدون

دلم خانه ای توست

هر وقت پشیمون شدی برگرد

من بازم برات می مونم

اگه با جداایت ورفتند تورو بیشتر به آرزوها می رسونه

من راضی می شم

اما هر وقت پشیمون شدی

من منتظرت می مونم

 

 

قطره اشکی می رود
وصدایی گرفته ای که
او را بدرقه می کند
سفیری می رود به دیار معشوق
وحنجره ای می سوزد
گاه شعله می کشد طنین فراموشی عاشق
ونسیم بر دامن خود میبرد اشکهایی شکسته را

نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 13:9 توسط مجید| |

دلواپسی من

برای تو ست

کاش تورا در دستانم می داشتم و

صدایی نفسهایی گرم تورا بر سینه ای زندگی ام می نگاشتم

کاش تو را داشتم


قلبم داره می لرزه

کاش فریادی میزدم از پس این زندان جدایی

 لحظه ای فرا می رسید و

باز در کنار تو بودم

کاش برای پیش تو ماند راهی بود

از این دلواپسی ها

کاش نگاه مهر آسمانی بود

 برای ماندنم در کنار تو

ومن وتو برای هم بودیم

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 13:20 توسط مجید| |

دلم دیوانه ای توست

کاش می دانستی  امروز را

وبا من : نگاهت را یکی می کردی

         و این همه چشمایی من وتو

از فراق هم نمی سوخت

امروز چشمهایی من وتو روزی هزاران بار

           از این جدایی می گرید

من وتو :  در کنارپنجره ای چشمهایمان زانویی غم گرفته ایم

 و به آسمان پر از ابر و بارانی

نگاهمان را دوخته ایم

  وبین من وتو:

                رودخانه ای اشک جاریست

        کاش می دانستی  چقدر دوستت داشتم********

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 9:21 توسط مجید| |

دوباره بهار آمد

و چه زیبا می نویسد بر

کاغذ دل

کاش برروی دل من نیز می نوشت

نشانی از همیشه بودنت

وبا شکوفه های عاشقی

پیوند مرا با خود شوره بیشتری می دادی

ومن :

با عطر خنده های تو

                          آرامش می گرفتم

               من منتظره ات می مانم

                                               

 

تو مرا تماشا کن

وبه چشمانی بنگر که

تنها پناه تو را می جوید

می دانم ساده و بی ریایی

می دانم قلب تو را تنها برای خود دارم

می دانم نگاه تو تنها چشمان مرا می خواهد

اما: دیگران بی رحمانه تو را خواهند ربود

ومن: نگرانم

******************

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 8:3 توسط مجید| |

سلام به........عزیز
زندگی من
تنها یک رویاست
یک پرده ای تنهایی ایست
که در ان
با وجود همه ای با هم بودن ها
برای من
به تنهایی نمایش داده می شود
ودر پایان این تنها
من هستم که تنیجه گیری خواهم کرد
تنها من که با من است
 

 

 

آن سوی آسمان

بی شمار روزهایی تنهایی هایم را

با نگاه آرام تو سپری می کنم

هر بار به چشمان منتظرات

به یادگار نقش دل را حک می کنم

وبه دستاند

آرامش با تو بودن را

من درآن سویی آسمان زندگی ام

مهر پیوند را می نگارم

بیا با هم منتظر بمانیم

 


   کاش مرا به کوهستان عاشقی می بردی
   وبه چشمانم:
                     اشک شوق با هم بودن را
                                                    می نوشتی
       و با دستانت نسیم

                            مهروزی را می اموختی
      کاش : سادگی بود و  دلدادگی یک رنگ
  
                        ومن :
                            
                                با گرمایی اغوش پر مهر تو چشم می بستم
                                          وبا تو

                            رویایی همیشه با هم بودن را
                                در آسمان زندگی می نگاشتم

                                       

                         
                        

نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:26 توسط مجید| |

از کجا نویسم

از کدامین واژه زندگی دردو دل کنم

وبه کدامین گناه باید جدا شد   

 با توام و بی توام

زندگی من با تو معنا پیدا می کند

من اینجا ایستاده ام در جاده ای انتظار

انتظار روزی را می کشم تا با تو بودن را معنا کنم

من اینجا پشت پنجره ای انتظار ایستاده ام

نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:7 توسط مجید| |

بی تو نمی نویسم

نمی گویم از زندگی

از ماندن

بی تو

خاموشم و مانده در راه

بی تو

بی کلاما

بی حرف

سهم من از زندگی

همان بوده وهست

که با توام

در کنار تو بودن وکمی آرام بودن

برای من همین کافیست

برای من شنیدن نفسهای تو کافیست

صدای تو کلام تو

برای من همین کافیست

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 9:26 توسط مجید| |

کاش همیشه کنارم بودی

تا کی منتظره اومدنت باشم

با وجود اینکه در کنارمی

اما:

تورو ندارم عزیزم

وقتی دستایی گرمتو می زاری تویی دستام

با گرمایی دستات می گی من اینجام کنار تو

اما:

همیشه تو رویا با تو زندگی کردم

همیشه تنها بودم از تو جدا

اما : یه روزی میاد دستایی گرمتو برایی همیشه

تویی دستام بگیرم

وبهت بگم :دیگه دوری من وتو تموم شدو وحالا اگه

خدا بخواد تا نفسایی آخرمون پیش همیم

اگه خدا بخواد                     

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم آذر 1386ساعت 14:10 توسط مجید| |

برایی من نگاه تو کافی

اگه حتی بی آنکه در ذهن تو به تصویر کشیده شوم

برایی من کافی که به دل سوخته ام مرحمی نگاری

برایی من همین کافی که خاموش وبی صدا تو را

در کلمات بیابم

برایی من تنها یک نگاه

یک نفس

که با من باشی کافی

که من معنایی مهربونی تورا حس کنم

کاش می دانستی بیش از این دوستت دارمسلام نیومدی باز اومدم که بهت بگم چقدر برام عزیزی
نیومدی بازاومدم که بهت نشون بدم مهمی برام
برای آرامش
برا یه لحظه با هم بودن
نیومدی باز اومدبه نگاه تو
تویی که روشنایی چشمایی منی
نیومدی باز اومدم فقط برای این
که بدونی برام مهمی ودوست داشنی
به دل نگیر حرفامو
نگو که نگم حرف دلم رو
بزار برات بگم دوست دارم
وقتی میچینم با چشمام
تصویرتو از تویی نگاه نوشته هات
دلم تنگ می شه برات
کاش می دونستی که چقدر...... دارم

نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 7:49 توسط مجید| |

به تنهایی خود می نویسم

وبه چشمانم

در دیارو آبادی ما کسی نمی آید

این جاده هایی خاکی روستایی دل ما را  

کسی احساس نمی کند

کسی نمی داند من عاشق توام

حتی نوشته هایی تو

که تنها مرا لمس می کند

اینجا سر زمین تنهایی من است

با دلی سر شار از محبت تو

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:23 توسط مجید| |

چقدر خبه که با این دل سوختت هنوز می نویسی و امید داری
کاش جایی نگاهی هم برای من داشتی با این که از من خیلی دوری
کاش فراموشم نمی کردی کاش برام می نوشتی با نگاه مهربونت روی درب خونم
که تو رو تنها نمی زارم برم اگه می بینی نیستم وخاموشم شاید واسه ای این باشه که بیشتر عاشقت بشم اما اینا برای من یه رویا بیشتر نیست گذشت اون روزهایی که اسمی از من می نوشتی حرفی برای من می نوشتی باشه من هم اسرار دیگه بهت نمی کنم من به همون اندازه ای که برام نوشتی دلمو خوش می کنم وبازم بهت می گم خواهرم دوست دارم وچشم انتظاریتو دارم
نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 13:59 توسط مجید| |

وای باران باران!!
شیشه پنجره را باران شست !
از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست.
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
~~~
خواب رویای فراموشی هاست
خواب را دریابم که در آن دولت خاموشی هاست
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم
و ندایی که به من می گوید گرچه شب تاریک است
دل قوی دار سحر نزدیک است
                                            نویسنده ناشناس

دلم آرام می گیرد

وقتی که با تو ام

در زیره درخت تنهایم ام

با تو می خوانم صدایی عشق را

وبرگ هایی پاییزی

با آرامش من وتو می خواند

مرثیه ای دل تنگی من وتو را

گاهی نسیمی می اید وبا خود

گیسوان زرد شده ای درختان را

می ریزد

ومن وتو : با نگاه مستانه

آوازه ای رسیدن فصل آرامش را

زمزمه می کنیم

محبوبم پاییز:

فصل آرامش زندگی ایست

دوستت دارم محبوبم

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 9:16 توسط مجید| |

خانم لی (یاگوم )رفت

البته نمی دونم یاگوم هستش یا نه همشون شکل همند

اما :الحق بیشتر از اشین خودشو نشون داد

یه چیزه دیگه :خیلی ا عاشقش شدند حتی نامه ای عاشقونه براش فرستادند

جاش خالی میمونه

نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 10:4 توسط مجید| |

به مثل تک پنجره ای تنها

رو به باغ زندگی

که تنها نگاه می کند و

در دل تنهایی خود

هزاران غم و شادی رو

در خود ریخته و تنها مانده

با سکوت وزمزمه های تنهایی

من : نیز دل تنهایی دارم

با وجود آدمایی زیادیی که در کنار خود داریی

اما:

این تنهایی هستش که با من مانده ومی ماند

گاهی غم  دیوانه ام می کنه

دل می گیره

واون وقت که تنهایی بر چشمانم می شورد

واشک چشمانم به فریادم می رسد

واون وقته که کمی ارامم می کنه

اما برای چند لحظه

وباز :

غم به سراغم می یاد وباز

فریاد تنهایی مرا به آغوش می بره

نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:57 توسط مجید| |

غصه هارا بگذار

وبیا تا که با هم به فراسویی افق پربزنیم

وبه انجا که فقط سخن عشق الهی باشد

وبه انجا که تمام شب ها چهره تو نجم سپهرم باشد

یاد تو شمع وجودم باشد

بگذریم زین همه فکر وخیال واهی

زین همه خاموشی وتیرگی همچون ماهی

هر دومان یک دل ویک رو به همراه صفا

بازم آن سو تر

به فضایی خوشتر

                                         زهرا ذوالفقاری از تایباد

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:24 توسط مجید| |

محبوبم:

بیا تا دانه های عشق را در کنار هم

از کشتزار محبت در خانه ای دل جمع کنیم

بیا تا در کنار هم  به نگاه هم نشینیم

و ترانه ای همیشه جاوید با هم بودن را بخوانیم

محبوبم:

دوستت دارم همیشه

همیشه همیشه همیشه

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 7:35 توسط مجید| |

 دختره زیبا

امشب بر تو مهمانم

من پیشه تو می مانم

ای دلبره تنهایی من

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 7:44 توسط مجید| |

به پنجره ای چشمان قلبت بنگر

نگاهی کن  به وجود تنهام

بی تو

خسته ام

ونمی دانم تا کجا

می توانم در کنار تو

با قدمهایی آهسته بیایم

یا اینکه

 تو در کنارم بمانی و تنهام نگذاری

نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 9:48 توسط مجید| |

آن که با عالم بالا سر سودا دارد

روزگاری است که ماوی به دل ما دارد

همه ای عمر دویدیم پی اش بی حاصل

غافل از آن که درون دل ما جا دارد

کار هر کس نبود مرده دلی زنده کند

مگر ان کس دم جان بخش مسیحا دارد

عاشقی در طلب مال ومنالی نبود

عشق مجنون تهی دست تماشا دارد

همه بالند به چیزی ومن می بالم

به علی(ع) چون که ملک به سماها دارد

شب قدر است سماوات همه غرق سرور

این چنین شب چو تعلق به تولی دارد

شهد شیرین شهادت چو بدین گونه چشید

جبرییلش زعلی عجز وتمنا دارد

شب نازل شدن وحی و کرامات علی

هر دو هم در دل ودر دیده ما جا دارد

                                                               حمید رضا شریفی

نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 9:0 توسط مجید| |

به چشمات گفتم

اگه بیام  دیگه دل نگرونی

وچشمات توشون پر اشک تنهایی می شه

گفتی نه بیا

به دلت نوشتم دیگه بیشتر چشم انتظار می مونی

اما گوش نکرد

ومن  قصه ای تنهایی ام رو باز گفتم

دیگه برام نوشتی

بی لحظه هایی بی تو نیستم تو خودم

چشام گریون برات

روی جا نمازم  دونه هایی اشک فراون برات

دل می لرزه

واین تازه شروع قصه ای تنهایی من وتوست

بیا از خدا همدیگه رو بخوایم

بیا برا خدا بنویسیم

ما همو می خوایم

i21.tinypic.com/nv1moy.gif

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 7:53 توسط مجید| |

                               

نمی دانم  چه وقت

دستهای پر مهر تورا

در دستانم می فشارم

نمی دانم چه وقت

به چشمانت خیره می مانم ومی گویم

محبوبم : دیگه چشم براهی ام تمام شد

ببین اشکهای شوق مرا

اما.................... چه سود
وقتی به چشمانت می نگرم
غم فراغ زندگی را لمس می کنم
وقتی به اشکهایی پنهانی ات فکر می کنم
بی طاقت می شوم
من با وجود تو و بودنت
تنهایی تنهام
کاش بی غرور بودیم
واکنون :
در کلبه ای ساده و بی الایش
با هم سروده ای زندگی را لمس می کردیم
اما : چه سود .............چه سود

 

به چشمانت خیره ماندم

به نگاه عاشقانه ات

برای بی هم بودن اشک ریختیم

من عاشقانه تو را بوسیدم

آرام گرفتی  اما هنوز اشک هایت

جاری بود

ومن : بی تاب تو بودم

کاش فاصله ای نبود میان من وتو

ومن: سوزه اشک تورا نمی دیدم

کاش کاش ......................... اما .....................

چه سود چه سود

 

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 9:56 توسط مجید| |

غریبانه می نگرم

تنهایی وبی کسی

در گوشه ای نشسته ام

وبه پنجره ای امیدی می نگرم

اما پنجره ای امید هم  خاموش و تنهاست

گاه می پندارم بیگانه ام در این دیار

وصدایی هیچ آشنایی نیست

ومن اینجا همیشه تنها بودم

 

 

 

 

کاش با تو بودم

در کنار تو

مثله :

لحظه های تنهایمون

کاش: فاصله ای نبود

            اشکی نبود

                و تنهایی به جایی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 8:13 توسط مجید| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت