تاريخ : سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 ساعت: 7:53
به چشمات گفتم
اگه بیام دیگه دل نگرونی
وچشمات توشون پر اشک تنهایی می شه
گفتی نه بیا
به دلت نوشتم دیگه بیشتر چشم انتظار می مونی
اما گوش نکرد
ومن قصه ای تنهایی ام رو باز گفتم
دیگه برام نوشتی
بی لحظه هایی بی تو نیستم تو خودم
چشام گریون برات
روی جا نمازم دونه هایی اشک فراون برات
دل می لرزه
واین تازه شروع قصه ای تنهایی من وتوست
بیا از خدا همدیگه رو بخوایم
بیا برا خدا بنویسیم
ما همو می خوایم
i21.tinypic.com/nv1moy.gif
تاريخ : دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت: 9:56
نمی دانم چه وقت
دستهای پر مهر تورا ![]()
در دستانم می فشارم
نمی دانم چه وقت ![]()
به چشمانت خیره می مانم ومی گویم![]()
محبوبم : دیگه چشم براهی ام تمام شد
ببین اشکهای شوق مرا
اما.................... چه سود
وقتی به چشمانت می نگرم
غم فراغ زندگی را لمس می کنم
وقتی به اشکهایی پنهانی ات فکر می کنم
بی طاقت می شوم
من با وجود تو و بودنت
تنهایی تنهام
کاش بی غرور بودیم
واکنون :
در کلبه ای ساده و بی الایش
با هم سروده ای زندگی را لمس می کردیم
اما : چه سود .............چه سود
به چشمانت خیره ماندم
به نگاه عاشقانه ات
برای بی هم بودن اشک ریختیم
من عاشقانه تو را بوسیدم
آرام گرفتی اما هنوز اشک هایت
جاری بود
ومن : بی تاب تو بودم
کاش فاصله ای نبود میان من وتو
ومن: سوزه اشک تورا نمی دیدم
کاش کاش ......................... اما .....................
چه سود چه سود
تاريخ : دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت: 8:13
غریبانه می نگرمتنهایی وبی کسی
در گوشه ای نشسته ام
وبه پنجره ای امیدی می نگرم
اما پنجره ای امید هم خاموش و تنهاست
گاه می پندارم بیگانه ام در این دیار
وصدایی هیچ آشنایی نیست
ومن اینجا همیشه تنها بودم
کاش با تو بودم
در کنار تو
مثله :
لحظه های تنهایمون
کاش: فاصله ای نبود
اشکی نبود
و تنهایی به جایی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟