شعر وخاطرات
دلی در حلقه ی ماتم نشسته به فریاد آردم احوال مرغی که سنگی خورده و بالش شکسته بی گمان دل من برای دوری تو خسته ونشسته به انتظار دیداری دوباره بی گمان می خوانی م به صبر وروز موعود ومن در اضطراب چگونه دیدنت در ماتمم محبوبم برای تو دعا خواندم وگریه ها کرد من برای تو از خدا سلامتی خواستم من برای تو از خدا خواستم تا با ارامش در کنار هم باشیم من از خدا : تو را خواستم وبا تو بودن را ومن منتظره دیداری دوباره ام با تو بی نگاه تو چشمان من به مانند پاییز خاموش وسرده بی نگاه تو تنهایی را به مهمانی در خانه دارم احتیاجم به نگات به احساسات پاکت دوباره توی دلم غوغایی به پا کرده دیگه باز برای داشتن حتی چند ثانیه داره لحظه شماری می کنه می دونی که چقدر دوست دارم وچشم به راهتم گویا تو را می بینم وبدبختم مگردان به نافرمانی ات وخیر برایم مقدر کن وبرکت خدایا :قرار بده مرا بی نیاز در نفسم ویقین در قلبم واخلاص در عملم وروشنی در چشمم بینایی در دینم خدایا:بپوشان عیبم را وبیامرز خطایم را ودورم کن از شیطان ویاری ام کن که یاری اش نکنم که لحظه یی نتوانم ز دردها چه بگویم ز غصه ها چه بخوانم چه دوستان منافق که دزد قافله بودند مرا به خواب گرفتند وهر چه بود ربودند چگونه شاد بمانم که دردمند جهانم ز دشمنان چه شکایت کنم درود به دشمن به جان خصم که از مکر دوستان به فغانم چگونه شاد بمانم ز مردم دل بگردان با خدا کن خدا را وقت تنهایی صدا کن در حالت که اشک می چکد گرم غنیمت دان ویاران را دعا کن بر گرفته ازمهدی سهیلی مادر مهربانم فرشته آسمانی من ای تو تنها دلسوزم ای مهربانتر از جانم نوروز روزات مبارک باد بی تو بودن سخت است بی تو بودن مثل است که آوار جهان می اید وفرو می ریزد تا سیاهی گیرد چشم بی تو غم می آید خرمن خرمن بی تو دل می جوشد دریا دریا بی تو بودن سخت است قسمتی از سروده های ضیاء الذین ترابی به چه می ماند چشمان تو هنگام نگاه به یکی جلگه پهناور داغ؟ ای گل اندام ! ندانم که بدین قامت ناز به چه می مانی تو؟ آن گاه که ابرهای تیره از قله های سترگ وجودت رخت تو خود را خواهی یافت آن گاه که شبنم شادی بر گونه ات بغلتد خود را خواهی یافت خود را خواهی یافت آن گاه که در ایینه بنگری وهرآن چه را جز خود توست در آن نبینی وآن چه می بینی باور است وبس آن گاه خود را خواهی یافت همان گونه که ماه افق را باور دارد همان گونه که خورشید درخشش را وهمان گونه که گل رایحه را وهمان گونه که زمستان آوازباران را باور دارد آری خود را خواهی یافت زودتر از آن که ستارگان در چشمان وجودت بدرخشند خود را خواهی یافت سعید بورنجان محبوبم : تو با دستان مهربونت تنها کسی هستی که مرا با صداقت می دانی چشمهایی من دیدار تو را می طلبد واینجا با تو بودنم بهشت زندگی را در دستانم دارم نگارم محبوبم دل گرمی من تویی محبوبم :وقتی به چشمان تو خیره می مانم همه غمهایی زندگی را به فراموشی می سپارم من در سکوت شبانه ام دیدار تو را می طلبم محبوبم: دلم گرفته برای دور بودنت گرچه گاهی تورا میابم وبرای لحظه ای زمان را فراموش می کنم
![]()
![]()
![]()
.jpg)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




![]()
![]()











![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



بر گرفته از مهدی سهیلی

بر بندند






.jpg)



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |











