تاريخ : شنبه هفدهم تیر 1385 ساعت: 7:59
وقتی به زندگی با تو می نگرم تموم رنجهایی گذشته ام با تو یادم می یادوقتی می بینم با دیگرونی از عمری که به پایی تو ریختم تا به حال پشیمونم
راستی چرا با من با توسن عشق دیگرون بر من تاختی و منو سوزوندی
هر روز دارم از خدا طلب مرگ زودرس می کنم هر روز دارم به خدا می گم دیگه حالا منو با خودت ببر
اینروزا داری می بینی چشمامم از اشک پر شده داری می بینی من برای از دست دادن تو عزا دارم
می بینی هر روز دارم حس دورتر شدن از تو رو پیدا می کنم
با تو بودنم چقدر از دلتنگی هایم می کاهد
وقتی به آغوش مهربانی تو می نگرم با همه وجودم تو را احساس می کنم
چشمانت به من بوی وفاداری را می دهد و اطمینان همیشگی تو را
وقتی تورا می نگرم با چشمان خمارآلودت با تمامی وجودم به تو می گویم
من در کنار تو می مانم
من می مانم برای تو همیشه وانگاه تو با نفسهایی آرامت چشم بر هم می گذاری و
ومن گرمایی زندگی را به دستان تو می دهم
تا نفسهایی تند تو آرام بگیرد