تاريخ : شنبه پنجم فروردین 1385 ساعت: 9:12
باز میانه جنگل دلم تنها مانده
گاه به چشمانم می گویم خسته نیستی!!؟
چشم می گوید نه
به دل می گویم تو چطور ؟؟ وباز جواب تکراری را می شنوم

وانگاه اشک با فریادی مرا ندا می دهد که !!!؟؟![]()
سوال بیهوده ایست که از ما می کنی می بینی که چشم انتظا
ر
آمدنش هستیم چشم براه محبوبمان
او که سال ها دور مانده از من و تو
او که با فاصله ها راه از من و تو دور مانده در راه
و من: سالهاست بی او نیستم گرچه هنوز تنهایم ![]()
اما : این نفسهای آشنایی اوست که مرا نوید زنده ماندن می دهد
و من: به گرمایی او زنده ام پس خستگی برای چه؟؟
ومن: آغوش می گشایم برای او که در راه است
تا مرا از فرسودگی باز دارد و نوید زندگی دوباره را بر من بیافشاند
همیشه می نویسم و می گویم تو رادوست دارم تو را دوست دارم

واین بار تندی نفسهایی دل مرا به خود می خواند می شنود صدایی پایی یار را محبوبم هستی زندگی را ؟؟؟!!
ومن: با نزدیک شدنش به دیگر تن را اسوده نمی بینم
می دانم چقدر دوستش دارم صدایی زندانی شده ام را رها می کنم و فریادی می زنم برای گمشده ام فریادی که: سالها درگلویم مانده برای او که زندگی را آرام می کند انکه محبوبه من است هستی ام بوده و می ماند و خواهد ماند برای من
؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()