تاريخ : شنبه بیست و نهم بهمن 1384 ساعت: 23:27
کاش به طرف پنجره ای می امدی که من برای دیدار تو به ان نگاهم را دوخته ام
کاش نسیمی بودم و
در برت می چرخیدم وبا نوازش موهایت در گوش تو زمزمه می کردم
کاش پرنده ای بودم وبر روی شاخه های خانه ات می امدم وبرایت می خواندم![]()

از قصه بی تو بودن؟!
من برایت مرواریدهای چشمم را هدیه اوردم
وقتی زمزمه می کنی !!
گویی : از چشم من می گریی
گویی قلب مرا به تلاطم می اندازی
هستی من: با چشم خیس شد از اشکهایت به من دلشکسته ات نگاهی کن![]()
می بینی : وقتی می گریی من نیز برای تو می گریم واکنون با دردی در گلویم
برای تو می نویسم
وقتی زمزمه می کنی صدایی تو را می شنوم
ومن : برای تو می گریم ؟!![]()
کاش : در کنار تو بودم
کاش می دانستی که چقدر دوستت دارم
کاش برای لحظه تو را داشتم
وبه تو می گفتم 
که چقدر دوستت
دارم......................................................................
........
تاريخ : چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384 ساعت: 9:50
نه باران
نه پرنده
ونه ....
کمی عشق با جاده ای کوتاه
به من می رسه
زندگی انقدر بزرگ نیست
که من نمیرم
تا تو
عاشق بمانی
پریا
کاش : برای من می ماندی
کاش:زندگی کوتاه نبود![]()

ومن : با تمامی اشکهای که ریختم![]()
برای تو
باز : تورا در کنارم داشتم؟؟؟!!![]()
تاريخ : سه شنبه هجدهم بهمن 1384 ساعت: 10:42
من می گم بهم نگاه کن
تو می گی که جون فدا کن
من می گم چشات قشنگه 
تو می گی دنیا دو رنگه
من می گم دلم اسیره
تو می گی که خیلی دیره
من می گم چشاتو واکن
تو می گی منو رها کن
من می گم قلبم رو نشکن
تو می گی من می شکنم من؟
من می گم دلم رو بردی
تو می گی به من سپردی؟
من می گم دلم شکسته است
تو می گی خوب می شه خسته است
من می گم بمون همیشه
تو می گی ببین نمی شه
من می گم تنهام می ذاری
تو می گی طاقت نداری
من می گم تنهایی سخته
تو می گی این دست بخته
من می گم خدا به همرات
تو می گی چه تلخه حرفات
من می گم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
من می گم خدا به همرات
تو می گی چه تلخه حرفات
من می گم که تا قیامت
برو زیبا به سلامت
مریم حیدر زاده
تاريخ : شنبه پانزدهم بهمن 1384 ساعت: 9:46
- وقی به دیدار تو آمدم هنوز چشمانت بسته بود
ومن : بی صدا از کنار تو رفتم
برای تو : نامه ای داشتم
اما بی صدارفتم
برایت نوشتم که چقدر دوستت دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- سلام به مهربون ؟
دلم برات تنگ شده نمی یایی به دیدنمون !!
می دونی کاش باهات آشنا نشده بودم ؟؟؟
کاش گرفتارت نبودم
وقتی نوشته هاتو می خونم غم بزرگی رو توی سینت نشون می ده
ومن می دونم چه حسی داری
من : وقتی می خونم یه مطلب رو از ت روحم رو به پرواز در می یارمو به وقت تنهایی هات می رسونم.... بهت نگاهم دوخته می شه..... و چشمام پره اشک!!!
باهات زمزمه می کنم اطرافت می چرخم صدات می کنم اما مثه اینکه خودم رو باید بیشتر دلداری می دادم من توی تنهایی هات در کنار توام !!
توی چشمای من نگاه کن ببین... من هم غصه دارم من هم گریه می کنم و اشک می ریزم... تورو خدا دیگه بسه دیگه گریه نکن چشماتو ببین ؟؟....... چقدر قرمز شده
واون موهای مهربونتو....... که با اشکات زمزمه می کنند وموهاتو توی آغوش خودشون گرفتند ... بزار اشکاتو پاک کنم .... بزار کمتر گریه کنم .... بزار تو غصه هات شریک بشم...نمی خوام اشکاتو ببینم دیگه نمی خوام پریشون باشی.................
تاريخ : پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 ساعت: 11:51
توی شبها خاطرات ترا مرور می کنم
خودمو دلداری می دم
به امید اون روزی که ببینمت
بیایی پیشم و من به چشمونت نگام
دوخته بشه
اما :
دیگه به چشمام نمی گم گریه نکن
نمیگم دیگه نمی یاد
دلم به اشکایی اون خوش
وقتی سبد گلمو می بینه امیدواره
پس چرا دل خوشی اون ازش بگیرم
تاريخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384 ساعت: 8:54
دشب امدم وبا نام تو سرودم مرثیه زندگی را؟بنوشتم به چشمانم برای تو که بنگار از محبتت
به خانه ات نوشتم از دلتنگی از بی تو بودن
نوشتی: فراموش شدگان فراموش نمی کنند فراموش کنندگان را
ومن: باز به چشمانم نوشتم می دانم گفته ای تورا
اما من: با تمامی گفته هایت باز به تو می نگارم با تو بودن را دوست دارم
با تو بودن را دوست دارم دوست دارم دوست دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
![]()
تاريخ : دوشنبه دهم بهمن 1384 ساعت: 13:0
سلام به مهربونم ::::: من در غروب آفتاب به چشمان تنهایی تو می نگرم برایت می نویسم که دوستت دارم

تاريخ : یکشنبه نهم بهمن 1384 ساعت: 8:49
سلام می کنم به تمومی فرشته های آسمانی به شما های کهتوی این تاریکی زندگی توی این تنهایی ها اونم دور شدن از پدرم
اومدید به خونه غم من وابراز همدردی نمودید
از دست دادن پدر مصیبت بزرگی
آرزومندم دلتون همیشه شاد بمونه
وبه من وخانواده ام نیز خداوند صبر بده
تاريخ : چهارشنبه پنجم بهمن 1384 ساعت: 23:34
تو برای من به زیبای گلی
به زیبای زندگی
برای من بخوان
ان چرا که نمی دانم
اکنون من بی پناهم واین امید و مهربای تو خواهد بود
برای من که : نوید زندگی دوباره را
بخوانی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!
ومن : ارام به مهربونی تو گوش فرا می دهم
وباز با تو خواهم بود با زندگی با تو بودن ؟؟؟!!!
تاريخ : دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت: 21:38
ومن بی پناهم
وقتی با تو بودم زندگی برای من حس دیگری داشت
واینک بی تو چه کنم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت: 20:54
پدر جان رفتی و من بی تو در دنیا چه کنم به هر طرف که می نگرم بوی مهربونی تورا می بینم و من تنها مانده ام که بی تو و مهربونیت جه باید بکنم تاريخ : دوشنبه سوم بهمن 1384 ساعت: 20:27
باسلام خدمت تمامی دوستاناز ابراز همدردی به خاطر بیماری پدرم
به اطلاع شما دوستان می رسانم پدرم دار فانی را وداع گفت
وباز شرمنده ام از اینکه نتوانستم برایتان کامنتی داشته باشم
می بخشید که شماهارو نیز ناراحت کردم
با تشکر از همگی دوستان