شعر وخاطرات
با نگاه آميخته با عشق گذر كردي و مرا به فكر انداختي به روزي كه ساقه هاي گندم را برايت آوردم به روزي كه آفتاب صورت تو را به مثل خود به سرخي كشانده بود من: صداي آمدند را شنيدم صداي كه مي شناختم وپيش از اين بامن بود وقتي تورا نشسته بر كناري ديدم وتو با نيم نگاه ات به من آموختي كه باز آمدم تا دوباره از تو دسته هاي طلايي گندم را بگيرم ديگر زمانه را دير ديدم!!!!! واين كه با دل ماتم زده ام خوشه هاي خورد شده گندم را واشكهاي راکه تورا از من جدا نمود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!! شنیدم که پدر جفا کرد تورا وچشمان پر از مهربانی ات را به اشک شوری جاری ساخت بیا در کنارم بنشین ودر پناه دستانم چشم بر هم گذار برای تو می نشانم خرمن مهر را از شکوفه های بهاری انگونه که تو را مست کند وبه خواب روی بنویس از چشمانم که برای تو بیمار است به روز ی فکر می کنم که با تو ام ودر اندیشه فردا که چه خواهد شد؟ به فردای که شاید هرگز تو را دیگر در کنارم ندارم هر شب به ستارگان نگاه می کنم گاه با تو حرف می زنم به یاد روزهای با تو بودنم می اندیشم وگاه انقدر زیره آسمان می مانم که خواب چشمانم را میبرد ومن : در آسمان اندیشه تو به خواب می روم به روزگاری برگرد که بیمار چشمانت بودم به باغچه خانه ام فکر کن که در کنارش از تو می نوشتم وبه گل سرخ خانه ام بنگر که با اشک چشمانم آبیاری می شد من: اکنون سالهاست که رفته ام بی تو اما: هنوز خاطرات مهر تو را به یادگار دارم در کنار همان باغچه در کنار همان گل سرخ ومن: دراندیشه تو دیدار ی دوباره را می خواهم من: به انتظار تو ایستاده ام با گل سرخ خانه ام برای هدیه می دانی : من اشک زندگی ام را در دستانم دارم که بازبه دیداری دوبار به فراموشی اش سپارم مجید بنويس به نگار من به چشمان پشت پنجره به ستاره شب بنويس به كمان ماه به چراغ فروزان شب به وقتي بنويس كه چشمان من مي نگارد به روي اشكها براي تو وانگاه مي فرستد به امواج آب كه در دل شب بر چشمانت هديه كند كه من به انتظار روي توام به انتظار آفتاب زندگي آبان 84 به فراموشي ام بسپار توي اوج نگاه هايمان به افقي بنگر تا كمي آرام بگيري ومن نيز اين طب عاشقي را فراموش كنم وتو به فرداي بنگر بي من به فرداي كه مي آيد ومن با انديشه تو به خواب ابديت مي روم براي من از تو قطره اشكي به يادگار مي ماند ومن با اين يادگاريت جاني مي گيرم پيچيده در زمانه تنها گاه به نيم نگاهي مرا آرامش بده تا مرحمي بر گلويم باشد بدرود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! به چشمان خسته ام به دستان لرزان و بسته بنگر مرا که چگونه آتش عشق را بر قلبم نهادی می بینی چهره رسوایی ام را وکنون نویدی دوباره ام می دهی وباز اسیرو زندانی ات شدم ومن کنون در بند مهر توام ارام و بی صدا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!! هنگام سحر قافله عشق علی را تو ياد کن هنگام سحر ياد علی کن ياد آن ايت حق زيور دين چشمه راه فضيلت اسوه نور خدا کن تو مرا هم به دعای يادی کن التماس دعا به چه مي انديشي به تو اي آيت ناز به تو اي مظهر عشق به تو كز حال دلم بي خبري به نگون بختي خود به دل ساده خويش به همان شب كه به من مي گفتي عهد پيمان ميان من و تو رو به سوي ابديت دارد پس كجا رفت چه شد و به اين مي خندم كه پس چه شد ان همه عشق پس از اين همه رنج كه پس از اين همه درد باز هم اي گل زيبا به تو مي انديشم نویسنده :ناشناس








| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |











