تاريخ : دوشنبه سی ام آبان 1384 ساعت: 8:38
از كنار اطاق منبا نگاه آميخته با عشق
گذر كردي
و مرا به فكر انداختي
به روزي كه ساقه هاي گندم را برايت آوردم
به روزي كه آفتاب صورت تو را به مثل خود
به سرخي كشانده بود
من:
صداي آمدند را شنيدم
صداي كه مي شناختم وپيش از اين بامن بود
وقتي تورا نشسته بر كناري ديدم
وتو با نيم نگاه ات به من آموختي كه
باز آمدم تا دوباره از تو
دسته هاي طلايي گندم را
بگيرم
ديگر زمانه را دير ديدم!!!!!
واين كه با دل ماتم زده ام
خوشه هاي خورد شده گندم را
واشكهاي راکه
تورا از من جدا نمود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
تاريخ : شنبه بیست و هشتم آبان 1384 ساعت: 8:10
دیشب شنیدم صذای گریه توراشنیدم که پدر جفا کرد تورا
وچشمان
پر از مهربانی ات را
به اشک شوری جاری ساخت
بیا در کنارم بنشین
ودر پناه دستانم چشم بر هم گذار
برای تو
می نشانم خرمن مهر را
از شکوفه های بهاری
انگونه که
تو را مست کند
وبه خواب روی
تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384 ساعت: 7:21
بنویس از چشمانم که برای تو بیمار است
به روز ی فکر می کنم که با تو ام
ودر اندیشه فردا
که چه خواهد شد؟
به فردای که شاید هرگز تو را دیگر در کنارم ندارم
هر شب به ستارگان نگاه می کنم
گاه با تو حرف می زنم
به یاد روزهای با تو بودنم می اندیشم
وگاه انقدر زیره آسمان می مانم که
خواب چشمانم را میبرد
ومن :
در آسمان اندیشه تو به خواب می روم
تاريخ : یکشنبه بیست و دوم آبان 1384 ساعت: 10:56
به روزگاری برگرد که بیمار چشمانت بودم
به باغچه خانه ام فکر کن که در کنارش از تو می نوشتم
وبه گل سرخ خانه ام بنگر که با اشک چشمانم آبیاری می شد
من:
اکنون سالهاست که رفته ام بی تو
اما:
هنوز خاطرات مهر تو را به یادگار دارم
در کنار همان باغچه
در کنار همان گل سرخ
ومن:
دراندیشه تو دیدار ی دوباره را می خواهم
من:
به انتظار تو ایستاده ام با گل سرخ خانه ام
برای هدیه
می دانی :
من اشک زندگی ام را در دستانم دارم
که بازبه دیداری دوبار به فراموشی اش سپارم
مجید
تاريخ : شنبه بیست و یکم آبان 1384 ساعت: 8:45
بنويس به نگار من
به چشمان پشت پنجره
به ستاره شب
بنويس به كمان ماه
به چراغ فروزان شب
به وقتي بنويس
كه چشمان من مي نگارد
به روي اشكها براي تو
وانگاه مي فرستد به امواج آب كه
در دل شب بر چشمانت هديه كند
كه من به انتظار روي توام
به انتظار آفتاب زندگي
آبان 84
تاريخ : سه شنبه دهم آبان 1384 ساعت: 7:53
دست در گريبانم نكن؟به فراموشي ام بسپار
توي اوج نگاه هايمان
به افقي بنگر
تا كمي آرام بگيري ومن نيز
اين طب عاشقي
را فراموش كنم
وتو به فرداي بنگر
بي من
به فرداي كه مي آيد
ومن با انديشه تو
به خواب ابديت مي روم
براي من از تو
قطره اشكي به يادگار مي ماند
ومن
با اين يادگاريت
جاني مي گيرم
پيچيده در زمانه
تنها گاه به نيم نگاهي
مرا آرامش بده
تا مرحمي بر گلويم باشد
بدرود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : پنجشنبه پنجم آبان 1384 ساعت: 12:57
نیک مرا بنگربه چشمان خسته ام
به دستان لرزان و بسته
بنگر مرا که چگونه آتش عشق را بر قلبم نهادی
می بینی چهره رسوایی ام را
وکنون نویدی دوباره ام می دهی
وباز اسیرو زندانی ات شدم
ومن کنون در بند مهر توام
ارام و بی صدا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
تاريخ : چهارشنبه چهارم آبان 1384 ساعت: 13:1
هنگام سحر
قافله عشق علی را
تو ياد کن
هنگام سحر ياد علی کن
ياد آن ايت حق
زيور دين
چشمه راه فضيلت
اسوه نور خدا کن
تو مرا هم به دعای يادی کن
التماس دعا
تاريخ : دوشنبه دوم آبان 1384 ساعت: 8:41
به چه مي انديشي
به تو اي آيت ناز
به تو اي مظهر عشق
به تو كز حال دلم بي خبري
به نگون بختي خود به دل ساده خويش
به همان شب كه به من مي گفتي
عهد پيمان ميان من و تو
رو به سوي ابديت دارد
پس كجا رفت چه شد
و به اين مي خندم كه
پس چه شد ان همه عشق
پس از اين همه رنج
كه پس از اين همه درد
باز هم اي گل زيبا
به تو مي انديشم
نویسنده :ناشناس