شعر وخاطرات
باز مي آي با نم نم باران با شاخه هاي گل شكسته برايم از دور شدنم از خود مي گوي با خود مرا آشتي مي دهي باز برايم مي خواني از گفته هاي عشق ومرا از شكسته شدنم دور مي كني با خواسته هايت دل بيمار مرا مرحمي مي نهي وباز دوباره مرا رها مي كني ومن باز بيمار تو ام مي بيني با من چه مي كني !!!! بر من خورده مي گيري خاموشم و بي صدا ؟؟؟ اما مي داني دل من براي تو بيمار شده چنانكه با دوگانگي تو در ماتم ديدارت مانده ومن اكنون سردرگريبانم و در سينه ام خاموشم به و مي نويسم توي كه نيامد رفتي ومرا با يك لحظه آشناي ات تنها گذاشتي هر روز به انتظار توام كه باز ايي كه باز آيي كه باز ايي
ميميرم برات رفتي از برم ارزومه كه نمي دونستي كه من ميميرم برات ميميرم برات عاشقم هنوز نمي خواستي كه بموني و بسوزي به ساز دلم گفتي من ميرم اگه ميري از اينجا تك و تنها تا يه شهر دور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور برو كه رفتن بدون ما ميرسه به يه دنيا نور به يه دنيا نور سفرت بخير برو گر شكستي ز من مي توني دوباره بساز از دلي شكسته نا اميده و خسته تو باز برو از دلي شكسته نا اميده و خسته تو باز برو - تو بازم برو نمي خوام بياي نمي خوام ميون تاريكي من تو حروم بشي نمي خوام ازت نمي خوام مثه يه شمع بسوزي برام تا تموم بشي برو تو بزرگي مي خوام فقط آرزوم بشي - ارزم بشي مجید +عمومي+ [19:40] || [+]
دل ديونه زير آفتاب جان فرسا با تو بودن برام سايه پر طراوت بود وقتي با تو قدم مي ز دم نگاه عاشقانه ام به خنده ها ي پر مهر تو بود وقتي به چشمان تو دوخته مي شدم عاشقانه تو را مي خواندم اينكه نه براي دل خويش كه از محبت قلبم معجوني ساخته ام كه با سينه دل برايت مي آورم گفته ها ي تورا با فرش نمودنم بر سر شنوايي خود به گرمي پذيرايش بودم ودر زير چشمانم با ابر هاي باروني ام اشك شوق را نثارت مي نمودم مرا با كم لطفي خود نا اميد ساختي اما من هميشه عاشق تو خواهم بود تنها اميد ديدارم با تو از پس اين ابر هاي باروني صداي نوشته هاي توست كه تنها نفسهاي باقي مانده ام را از تو دارم بمان بامن بانوشته هايت اي ابرهاي باروني من بمان بامن با اين دل ديونه امشب هزاراي كاش را زمزمه كردم امشب هزار اي كاش را جستجو كردم امشب هزاران روز را چرخيدم امش هزاران دل را گذاشتم امشب هزاران بغض را شكستم امشب هزاران راز را نگفتم امشب نگاهم را كلامم را امشب صدايم را هوايم را دزديدم امشب خيالم را نگارم را كابوس شبها روياي روزهايم را دزديدم صداي شكستنم همدم روزو شبم را دزديدم اما اي كاش امشب شكهايم هم تنهايم نمي گذاشتند امشب هزاران اي كاش را زمزمه كردم اما اي كاش اين قصه كه آغازي نداشت پاياني هم نمي داشت
مهدي سهلي
نمي دونستي ميمرم بي تو - بدون چشات
تو كه مي دونستي كه دلم بسته به ساز صدات
نمي خواستي بري تا فرداها گل خوشگلم
برو راهي نيست تا فرداها بدون دلم
سفرت بخير



| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |











