تاريخ : پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384 ساعت: 10:22
يك نگاه
يك نگاه وطنين يك صدا
رقص باد بوي ياس
آبي آسمان آرامش رنگين كمان
را معني كرد
اما ناگهان
يك سكوت خواست چيزي نگويد
سنگيني سكوت بردل روحم چيره گشت
دل گفت
:دوستش بدارسكوت گفت :
آنگاه دلي ديگر مي شكند
ووقتي دل ديگر شكست
محبوبت مي شكند
دل گفت
: چگونه فراموش كنمكه آرامش رنگين كمان وآبي آسمان را نتوان
فراموش كرد
سكو گفت
: اگر سياهي شب رابخواهي ديگر ابررقصاني را در آبي آسمان نمي بيني
دل گفت
:خلوت شب را چه كنمپس روياي شبانه به من ده!!
سكوت گفت
:تو نتوان رويايي داشت با شبي كه متعلق به ديگري است..پس نبايددوستش بداري
اما نافرمان گستاخي مي كندوآن گاه
تمام روز وشب را به دنبال اويم
فرمان روايي اين سكوت چه با شكوه است
وبندگي دل من چه غريبانه ؟؟؟
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384 ساعت: 8:49
Let everyone sing in harmony
بياييد در هماهنگي با هم آواز بخوانيم
I see the hurt your eyes
رنجش را در چشمانت مي بينم
I see the joy in your eyes
شادي را در چشمانت مي بينم
I see the fear in your eyes
ترس را در چشمانت مي بينم
we have the same laughter and tears
ما همه يك جور مي خنديم ويك جور اشك مي ريزيم
I smell the beautiful rose
بوي گل سرخ زيبا به مشامم مي رسد
I smell the crisp clear air
بوي هواي صاف وتازه به مشامم مي رسد
I smell the autumn leaves
بوي برگ هاي پاييزي به مشامم مي رسد
natures magificent aromas are the same
all over the world
رايحه هاي با شكوه طبيعت در سراسر جهان يكي هستند
I hear the songs of birds
آواز پرندگان را مي شنوم
I hear the violins in the symphony
صداي ويولو در اركستر سمفوني را مي شنوم
I hear the solitude of children playing
صداي خنده بچه ها هنگام بازي را مي شنوم
we all listen to the same sunds
ما همه به يك صدا گوش مي كنيم
نوشته از كتاب سوزان پلس شوتز
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384 ساعت: 9:42
باز مي آي
با نم نم باران
با شاخه هاي گل شكسته
برايم از دور شدنم از خود مي گوي
با خود مرا آشتي مي دهي
باز برايم مي خواني
از گفته هاي عشق
ومرا
از شكسته شدنم دور مي كني
با خواسته هايت
دل بيمار مرا مرحمي مي نهي
وباز دوباره مرا رها مي كني
ومن باز بيمار تو ام
مي بيني با من چه مي كني !!!!
بر من خورده مي گيري
خاموشم و بي صدا ؟؟؟
اما
مي داني دل من براي تو بيمار شده
چنانكه با دوگانگي تو
در ماتم ديدارت مانده
ومن اكنون
سردرگريبانم و
در سينه ام خاموش
تاريخ : پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت: 12:24
I love youI con not promise you that
I will not change
نمي توانم عهد كنم تغيير نخواهم كرد
I can not promise you that
Iwill not have many different
Moods
نمي وانم عهد كنم كه خلقيات متفاوت
نخواهم داشت
I can not promise you that
I will not hurt your feelings
Sometimes
نمي توانم عهد كنم كه گاهي
احساسا ت تو را جريحه دار نخواهم كرد
I can not promise you that
I will not be erratic
نمي توانم عهد كنم كه اشفته
نخواهم بود
I can not promise you that
Iwill always be strong
نمي توانم عهد كنم كه
همواره قوي نخواهم بود
I can not promise you that
My faults will not show
نمي توانم عهد كنم كه
قصوري نخواهم كرد
but…
I do promise you that
I will always be supprtive fo
You
اما
مي توانم عهد كنم كه همواره
پشتيبان تو خواهم بود
I do promise you that
I will share all my thoghts
And feelings with you
مي توانم عهد كنم كه با تو
افكارو احساساتم را با تو
سهيم خواهم شد
I do promise you that
I will give you freedom to
Be yourself
مي توانم عهد كنم كه تورا
ازاد خواهم گذار تا خودت
باشي
I do promise you that
I will understand everything
That you do
مي توانم عهد كنم كه
هر كاري بكني دركت خواهم
كرد
I do promise you that
I will be completely honest
With you
مي توانم عهد كنم كه
با تو كاملا صادق خواهم بود
I do promise you thatI will laugh and cry with you
مي توانم عهد كنم كه
با تو خواهم گريست و
خواهم خنديد
I do promise you that
I will help you achieve all
Your goals
But…
مي توانم عهد كنم كه
كمكت خواهم كرد به
هدف هايت برسي
اما
…most of all
I do promise you
That
I love youپيش از همه
مي توانم عهد كنم كه
دوستت خواهم داشت
susan polis schutz
تاريخ : پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت: 11:5
باورم كن مرا در اين ميعادگاه عشق به روشناي چشمانت باور كن مرا كه چگونه با تو پيمان بستم كه وتورا دوست دارم اين چگونه رفتاريست كه با من داري ومرا درآتش خود مي سوزاني من به عشق خود پايبندم گر چه خواسته ات نباشد من با همان دلداگي ام به تو خواهم ساخت گر چه تورا در كنارم ندارم من با ناكامي هايم مي مانم با خستگي هايم از تو با كنايه هايت با بي احترامي هايت با سكوت تو با رفتند از اين ديار اما نگاه محبتم با تو خواهد بود واز پس نوشته هايم به تو همواره منتظره كلام تو خواهم ماندتاريخ : پنجشنبه بیستم مرداد 1384 ساعت: 11:4
باورم كن مرا در اين ميعادگاه عشق به روشناي چشمانت باور كن مرا كه چگونه با تو پيمان بستم كه وتورا دوست دارم اين چگونه رفتاريست كه با من داري ومرا درآتش خود مي سوزاني من به عشق خود پايبندم گر چه خواسته ات نباشد من با همان دلداگي ام به تو خواهم ساخت گر چه تورا در كنارم ندارم من با ناكامي هايم مي مانم با خستگي هايم از تو با كنايه هايت با بي احترامي هايت با سكوت تو با رفتند از اين ديار اما نگاه محبتم با تو خواهد بود واز پس نوشته هايم به تو همواره منتظره كلام تو خواهم ماندتاريخ : شنبه پانزدهم مرداد 1384 ساعت: 3:41
سلاممن نقل مکان کردم به آدرس زیر:
http://zirebaran.mihanblog.com
تاريخ : جمعه چهاردهم مرداد 1384 ساعت: 11:37
چنين گفت رستم به اسفنديار--------------------------که خواهم ز تو ماهي خاويار------------------------------------------------------------------------------------------
تو کز محنت ديگران بي غمي--------------------------به جون ننت کمتر از شلغمي
------------------------------------------------------------------------------------------
به دست آهن تفته کردن خمير-----------------------ز نزدم برو مي دهي بوي سير
------------------------------------------------------------------------------------------
کبوتر با کبوتر باز با باز---------------------------------------گرفت مادرزن بيچاره را گاز
------------------------------------------------------------------------------------------
نيش عقرب نه از ره کين است-----------------------بلکه مادرزنش در راه چين است
------------------------------------------------------------------------------------------
يکي از بزرگان اهل خرد--------------------------------براي خرش ساندويچ مي خرد
------------------------------------------------------------------------------------------
آب زنيد خاک را چون که نگار مي رسد---------تعطيل کنيد کار را وقت نهار مي رسد
------------------------------------------------------------------------------------------
پسر نوح با بدان بنشست-----------------------------کوپن نفت و روغنش گم گشت
------------------------------------------------------------------------------------------
شنيدم که داراي فرخ تبار----------------------------------دو تا گورخر خورد وقت نهار
------------------------------------------------------------------------------------------
عشق بازي چيست ، سر در پاي جانان باختن
جنس قلابي به مردم روز و شب انداختن
------------------------------------------------------------------------------------------
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند-------جاي شام و سحري يک کاسه آبم دادند
------------------------------------------------------------------------------------------
ميازار موري که دانه کش است--------------که مادرزنش در تگزاس هفتيرکش است
تاريخ : پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 ساعت: 11:49
تو اي يار تنها
ز اندوه شبها رها كن مرا
صدا كن صدا كن كه تا بوده ام
دمي بي خيال نياسوده ام
صدا كن كه اميد ديدار نيست
در اين ابر ماهي پديدار نيست
صداي تو از پشت ديوار ها
بود يادي از روز ديدار ها
صداي تو از سرزمين هاي دور
مرا مي برد تا ديار سرور
زمن ياد كن اي پرستوي من
كه ياد تو خيزد زهر موي من
پردي ز گلزار ما سوي دشت
وليكن نداني چه بر ما گذشت
مهدي سهيليتاريخ : پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384 ساعت: 10:46
با ابرهای بارانی ام به پنجره اطاق خانه ای تو ميزنم
تا با نفير آرامشم
بخوانمت به نيازم
که با من باش
ومرا به خانه ات ببر
من برای تو ارامش باران را دارم
انهنگام که ابرهای آسمانی ام می ايند
وبرای ات از محبت می گويند
با من باش ای ابرهای محبت باران
تاريخ : دوشنبه دهم مرداد 1384 ساعت: 12:18
زير آفتاب با تو بودن برام سايه پرطراوت بود وقتي با تو قدم مي زدم نگاه عاشقانه ام به خنده هاي پر مهر تو بود وقتي به چشمان تو دوخته مي شدم عاشقانه تورا مي خواندم اينكه نه براي دل خويش كه از محبت قلبم معجوني با سينه دل مي آورد گفته هاي تورا با فرش نمودن بر سر راه شنوايي خود به گرمي پذيرايش بودم ودر زير چشمانم با ابر هاي باراني ام اشك شوق را نثارت مي نمودم مرا با كم لطفي خود نااميد ساختي اما من هميشه عاشق و خواهم بود تنها اميدم از پس اين ابر هاي باراني صداي نوشته هاي تو ست كه تنها نفس هاي باقي مانده ام را از تو دارم بمان با من با نوشته هاي چتري شو زير اين باران تنهاي ها بمان با من با ابرهاي بارانيتاريخ : شنبه هشتم مرداد 1384 ساعت: 8:38
من ببخش
من ببخش اگه توي مزرعه زيره آفتاب خستگي ها چشم به چشمات
دوختم ونگام به نگات دوخته شد
من ببخش: اگه پنجره دلم واشد وبندهاي دلم پاره شد
اگه مي دونستي كه توي دلم چي ميگذره چي شدش
كه اومدم به ديدنت
ديگه حالا اينجوري مثل يه بوته خار بهم نگاه نمي كردي
دورم نمي كردي
من ببخش :
اومدم وي خيالت مثل يه مزاحم
عكس شدم توي چشمات ريختم به هم فكرو خيالت
اگه مي دونستم اينجوري
دورنگه مي داشتمش صداي دلمو
اون طپش قلبمو
نمي زاشتم دردم و صداي عشقمو اون همه علاقمو
به تو رو بشه
من ببخش:
اگه بهت نوشم اين دل ديونته كه بيايو بنشيني تو قلبم
من ببخش: بخاطر دوستداشتنام
به خاطر اينكه خواستم بهت بگم دوست دارم عاشق خندهاتم
من ببخش من ببخش
تنها برام بمون با نوشته هات
چيزي ازت كم نمي شه
تاريخ : پنجشنبه ششم مرداد 1384 ساعت: 10:20
بي تفاوت مگذر بي تو هيچم به خدا
پيش دل من بنشين
قدر اين سينه پر مهر بدن
در دل خسته بمان
منمو خانه ويرانه دل
بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل
مشكن ساغر اميد مرا
اي همه هستي من
اين نفسها به خدا ارزان نيست
بر نمي گردد هيچ
شايد امروز چو بگذشت
نباشم فردا
آه شايد
نبيني دگرم
هما میر افشار
تاريخ : چهارشنبه پنجم مرداد 1384 ساعت: 12:35
بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل مشكن ساغر اميد مرا اي همه هستي من اين نفسها به خدا ارزان نيست بر نمي گردد هيچ شايد امروز چو بگذشت نباشم فردا آه شايد نبيني دگرم هما مير افشارتاريخ : شنبه یکم مرداد 1384 ساعت: 8:7
دل ديونه
زير آفتاب جان فرسا
با تو بودن برام سايه پر طراوت بود
وقتي با تو قدم مي ز دم
نگاه عاشقانه ام به خنده ها ي پر مهر تو بود
وقتي به چشمان تو دوخته مي شدم
عاشقانه تو را مي خواندم
اينكه نه براي دل خويش
كه از محبت قلبم معجوني ساخته ام كه با سينه دل برايت مي آورم
گفته ها ي تورا
با فرش نمودنم بر سر شنوايي خود به گرمي پذيرايش بودم
ودر زير چشمانم با ابر هاي باروني ام
اشك شوق را نثارت مي نمودم
مرا با كم لطفي خود نا اميد ساختي
اما من هميشه عاشق تو خواهم بود
تنها اميد ديدارم با تو
از پس اين ابر هاي باروني
صداي نوشته هاي توست
كه تنها نفسهاي باقي مانده ام را
از تو دارم
بمان بامن بانوشته هايت اي ابرهاي باروني من
بمان بامن با اين
دل ديونه