تبليغاتX
محبوب من
محبوب من

شعر وخاطرات

يك نگاه

 

يك نگاه وطنين يك صدا

رقص باد بوي ياس

آبي آسمان آرامش رنگين كمان

را معني كرد

اما ناگهان

يك سكوت خواست چيزي نگويد

سنگيني سكوت بردل روحم چيره گشت

دل گفت :دوستش بدار

سكوت گفت :

آنگاه دلي ديگر مي شكند

ووقتي دل ديگر شكست

محبوبت مي شكند

دل گفت : چگونه فراموش كنم

كه آرامش رنگين كمان وآبي آسمان را نتوان

فراموش كرد

سكو گفت: اگر سياهي شب رابخواهي ديگر ابر

رقصاني را در آبي آسمان نمي بيني

دل گفت:خلوت شب را چه كنم

پس روياي شبانه به من ده!!

سكوت گفت:تو نتوان رويايي داشت با شبي كه متعلق به ديگري است..

پس نبايددوستش بداري

اما نافرمان گستاخي مي كندوآن گاه

تمام روز وشب را به دنبال اويم

فرمان روايي اين سكوت چه با شكوه است

وبندگي دل من چه غريبانه ؟؟؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1384ساعت 10:22 توسط مجید| |

Let everyone sing in harmony

بياييد در هماهنگي با هم آواز بخوانيم

 

 

 

I see the hurt your eyes

رنجش را در چشمانت مي بينم

I see the joy in your eyes

شادي را در چشمانت مي بينم

I see the fear in your eyes

ترس را در چشمانت مي بينم

we have the same laughter and tears

ما همه يك جور مي خنديم ويك جور اشك مي ريزيم

 

I smell the beautiful rose

بوي گل سرخ زيبا به مشامم مي رسد

I smell the crisp clear air

بوي هواي صاف وتازه به مشامم مي رسد

I smell the autumn leaves

بوي برگ هاي پاييزي به مشامم مي رسد

natures magificent aromas are the same

all over the world

رايحه هاي با شكوه طبيعت در سراسر جهان يكي هستند

I hear the songs of birds

آواز پرندگان را مي شنوم

I hear the violins in the symphony

صداي ويولو در اركستر سمفوني را مي شنوم

I hear the solitude of children playing

صداي خنده بچه ها هنگام بازي را مي شنوم

we all listen to the same sunds

ما همه به يك صدا گوش مي كنيم

نوشته از كتاب سوزان پلس شوتز

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1384ساعت 8:49 توسط مجید| |

باز مي آي

با نم نم باران

با شاخه هاي گل شكسته

برايم از دور شدنم از خود مي گوي

با خود مرا آشتي مي دهي

باز برايم مي خواني

از گفته هاي عشق

ومرا

از شكسته شدنم دور مي كني

با خواسته هايت

دل بيمار مرا مرحمي مي نهي

وباز دوباره مرا رها مي كني

ومن باز بيمار تو ام

مي بيني با من چه مي كني !!!!

بر من خورده مي گيري

خاموشم و بي صدا ؟؟؟

اما

مي داني دل من براي تو بيمار شده

چنانكه با دوگانگي تو

در ماتم ديدارت مانده

ومن اكنون

سردرگريبانم و

در سينه ام خاموش

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1384ساعت 9:42 توسط مجید| |

I love you

I con not promise you that

I will not change

نمي توانم عهد كنم تغيير نخواهم كرد

 

I can not promise you that

Iwill not have many different

Moods

نمي وانم عهد كنم كه خلقيات متفاوت

نخواهم داشت

I can not promise you that

I will not hurt your feelings

Sometimes

نمي توانم عهد كنم كه گاهي

احساسا ت تو را جريحه دار نخواهم كرد

 

I can not promise you that

I will not be erratic

نمي توانم عهد كنم كه اشفته

نخواهم بود

I can not promise you that

Iwill always be strong

نمي توانم عهد كنم كه

همواره قوي نخواهم بود

I can not promise you that

My faults will not show

نمي توانم عهد كنم كه

قصوري نخواهم كرد

but…

I do promise you that

I will always be supprtive fo

You

 

اما

مي توانم عهد كنم كه همواره

پشتيبان تو خواهم بود

I do promise you that

I will share all my thoghts

And feelings with you

مي توانم عهد كنم كه با تو

افكارو احساساتم را با تو

سهيم خواهم شد

I do promise you that

I will give you freedom to

Be yourself

مي توانم عهد كنم كه تورا

ازاد خواهم گذار تا خودت

باشي

I do promise you that

I will understand everything

That you do

مي توانم عهد كنم كه

هر كاري بكني دركت خواهم

كرد

I do promise you that

I will be completely honest

With you

مي توانم عهد كنم كه

با تو كاملا صادق خواهم بود

I do promise you that

I will laugh and cry with you

مي توانم عهد كنم كه

با تو خواهم گريست و

خواهم خنديد

I do promise you that

I will help you achieve all

Your goals

But…

مي توانم عهد كنم كه

كمكت خواهم كرد به

هدف هايت برسي

اما

most of all

I do promise you

That I love you

پيش از همه

مي توانم عهد كنم كه

 

 

دوستت خواهم داشت

susan polis schutz

نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 12:24 توسط مجید| |

باورم كن مرا در اين ميعادگاه عشق به روشناي چشمانت باور كن مرا كه چگونه با تو پيمان بستم كه وتورا دوست دارم اين چگونه رفتاريست كه با من داري ومرا درآتش خود مي سوزاني من به عشق خود پايبندم گر چه خواسته ات نباشد من با همان دلداگي ام به تو خواهم ساخت گر چه تورا در كنارم ندارم من با ناكامي هايم مي مانم با خستگي هايم از تو با كنايه هايت با بي احترامي هايت با سكوت تو با رفتند از اين ديار اما نگاه محبتم با تو خواهد بود واز پس نوشته هايم به تو همواره منتظره كلام تو خواهم ماند
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:5 توسط مجید| |

باورم كن مرا در اين ميعادگاه عشق به روشناي چشمانت باور كن مرا كه چگونه با تو پيمان بستم كه وتورا دوست دارم اين چگونه رفتاريست كه با من داري ومرا درآتش خود مي سوزاني من به عشق خود پايبندم گر چه خواسته ات نباشد من با همان دلداگي ام به تو خواهم ساخت گر چه تورا در كنارم ندارم من با ناكامي هايم مي مانم با خستگي هايم از تو با كنايه هايت با بي احترامي هايت با سكوت تو با رفتند از اين ديار اما نگاه محبتم با تو خواهد بود واز پس نوشته هايم به تو همواره منتظره كلام تو خواهم ماند
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 11:4 توسط مجید| |

سلام

من نقل مکان کردم به آدرس زیر:

                                                  http://zirebaran.mihanblog.com

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1384ساعت 3:41 توسط مجید| |

چنين گفت رستم به اسفنديار--------------------------که خواهم ز تو ماهي خاويار

------------------------------------------------------------------------------------------

تو کز محنت ديگران بي غمي--------------------------به جون ننت کمتر از شلغمي

------------------------------------------------------------------------------------------

به دست آهن تفته کردن خمير-----------------------ز نزدم برو مي دهي بوي سير

------------------------------------------------------------------------------------------

کبوتر با کبوتر باز با باز---------------------------------------گرفت مادرزن بيچاره را گاز

------------------------------------------------------------------------------------------

نيش عقرب نه از ره کين است-----------------------بلکه مادرزنش در راه چين است

------------------------------------------------------------------------------------------

يکي از بزرگان اهل خرد--------------------------------براي خرش ساندويچ مي خرد

------------------------------------------------------------------------------------------

آب زنيد خاک را چون که نگار مي رسد---------تعطيل کنيد کار را وقت نهار مي رسد

------------------------------------------------------------------------------------------

پسر نوح با بدان بنشست-----------------------------کوپن نفت و روغنش گم گشت

------------------------------------------------------------------------------------------

شنيدم که داراي فرخ تبار----------------------------------دو تا گورخر خورد وقت نهار

------------------------------------------------------------------------------------------

عشق بازي چيست ، سر در پاي جانان باختن

جنس قلابي به مردم روز و شب انداختن

------------------------------------------------------------------------------------------

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند-------جاي شام و سحري يک کاسه آبم دادند

------------------------------------------------------------------------------------------

ميازار موري که دانه کش است--------------که مادرزنش در تگزاس هفتيرکش است

نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت 11:37 توسط مجید| |

تو اي يار تنها

ز اندوه شبها رها كن مرا

صدا كن صدا كن كه تا بوده ام

دمي بي خيال نياسوده ام

صدا كن كه اميد ديدار نيست

در اين ابر ماهي پديدار نيست

صداي تو از پشت ديوار ها

بود يادي از روز ديدار ها

صداي تو از سرزمين هاي دور

مرا مي برد تا ديار سرور

زمن ياد كن اي پرستوي من

كه ياد تو خيزد زهر موي من

پردي ز گلزار ما سوي دشت

وليكن نداني چه بر ما گذشت

مهدي سهيلي

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 11:49 توسط مجید| |

با ابرهای بارانی ام به پنجره اطاق خانه ای تو ميزنم

تا با نفير آرامشم

بخوانمت به نيازم

که با من باش

ومرا به خانه ات ببر

من برای تو ارامش باران را دارم

انهنگام که ابرهای آسمانی ام می ايند

وبرای ات از محبت می گويند

با من باش ای ابرهای محبت باران

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 10:46 توسط مجید| |

زير آفتاب با تو بودن برام سايه پرطراوت بود وقتي با تو قدم مي زدم نگاه عاشقانه ام به خنده هاي پر مهر تو بود وقتي به چشمان تو دوخته مي شدم عاشقانه تورا مي خواندم اينكه نه براي دل خويش كه از محبت قلبم معجوني با سينه دل مي آورد گفته هاي تورا با فرش نمودن بر سر راه شنوايي خود به گرمي پذيرايش بودم ودر زير چشمانم با ابر هاي باراني ام اشك شوق را نثارت مي نمودم مرا با كم لطفي خود نااميد ساختي اما من هميشه عاشق و خواهم بود تنها اميدم از پس اين ابر هاي باراني صداي نوشته هاي تو ست كه تنها نفس هاي باقي مانده ام را از تو دارم بمان با من با نوشته هاي چتري شو زير اين باران تنهاي ها بمان با من با ابرهاي باراني
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 12:18 توسط مجید| |

من ببخش

من ببخش اگه توي مزرعه زيره آفتاب خستگي ها چشم به چشمات

دوختم ونگام به نگات دوخته شد

من ببخش:     اگه پنجره دلم واشد وبندهاي دلم پاره شد

اگه مي دونستي كه توي دلم چي ميگذره چي شدش

كه اومدم به ديدنت

ديگه حالا اينجوري مثل يه بوته خار بهم نگاه نمي كردي

دورم نمي كردي

من ببخش :

اومدم وي خيالت مثل يه مزاحم

عكس شدم توي چشمات ريختم به هم فكرو خيالت

اگه مي دونستم اينجوري

دورنگه مي داشتمش صداي دلمو

اون طپش قلبمو

نمي زاشتم دردم و صداي عشقمو اون همه علاقمو

به تو رو بشه

من ببخش:

اگه بهت نوشم اين دل ديونته كه بيايو بنشيني تو قلبم

من ببخش: بخاطر دوستداشتنام

به خاطر اينكه خواستم بهت بگم دوست دارم عاشق خندهاتم

من ببخش من ببخش

تنها برام بمون با نوشته هات

چيزي ازت كم نمي شه

نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 8:38 توسط مجید| |

بي تفاوت مگذر بي تو هيچم به خدا

پيش دل من بنشين

قدر اين سينه پر مهر بدن

در دل خسته بمان

منمو خانه ويرانه دل

بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل

مشكن ساغر اميد مرا

اي همه هستي من

اين نفسها به خدا ارزان نيست

بر نمي گردد هيچ

شايد امروز چو بگذشت

نباشم فردا

آه شايد

نبيني دگرم

                          هما میر افشار

نوشته شده در پنجشنبه ششم مرداد 1384ساعت 10:20 توسط مجید| |

بي تفاوت مگذر از در ميخانه دل مشكن ساغر اميد مرا اي همه هستي من اين نفسها به خدا ارزان نيست بر نمي گردد هيچ شايد امروز چو بگذشت نباشم فردا آه شايد نبيني دگرم هما مير افشار
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 12:35 توسط مجید| |

دل ديونه

 

زير آفتاب جان فرسا

با تو بودن برام سايه پر طراوت بود

وقتي با تو قدم مي ز دم

نگاه عاشقانه ام به خنده ها ي پر مهر تو بود

وقتي به چشمان تو دوخته مي شدم

عاشقانه تو را مي خواندم

اينكه نه براي دل خويش

كه از محبت قلبم معجوني ساخته ام كه با سينه دل برايت مي آورم

گفته ها ي تورا

با فرش نمودنم بر سر شنوايي خود به گرمي پذيرايش بودم

ودر زير چشمانم با ابر هاي باروني ام

اشك شوق را نثارت مي نمودم

مرا با كم لطفي خود نا اميد ساختي

اما من هميشه عاشق تو خواهم بود

تنها اميد ديدارم با تو

از پس اين ابر هاي باروني

صداي نوشته هاي توست

كه تنها نفسهاي باقي مانده ام را

از تو دارم

بمان بامن بانوشته هايت اي ابرهاي باروني من

بمان بامن با اين

دل ديونه

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 8:7 توسط مجید| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت